دو قرن استقلالخواهی؛ از امیرکبیر تا پرونده هستهای/بقلم محمد علی فتح الهی
«تاریخ تکرار نمیشود، اما الگوهای آن تکرار میشوند.»
شاید هیچ جملهای به اندازه این عبارت، تاریخ دو قرن اخیر ایران را توضیح ندهد. از امیرکبیر تا مصدق از موازنه منفی و اصلاحات اساسی تا ملی شدن صنعت نفت و تا پرونده هستهای، اگرچه زمان، بازیگران و ابزارها تغییر کردهاند، اما یک مسئله همچنان پابرجاست: استقلال ایران و واکنش قدرتهای بزرگ یک نواخت هست.
امیرکبیر معتقد بود استقلال سیاسی بدون موازنه منفی ( عدم حق امتیاز ویژه به دولتهای روسیه و انگلیس برای کنترل و روابط با آنها ) و بدون اصلاحات داخلی امکانپذیر نیست. از نگاه او، کشوری که اقتصاد ضعیف، ارتش ناتوان، آموزش عقبمانده و دولت ناکارآمد داشته باشد، ناگزیر در برابر قدرتهای خارجی آسیبپذیر خواهد بود. از همین رو، دارالفنون را تأسیس کرد، صنایع داخلی ونظامی را توسعه داد، ارتش را سامان بخشید و با اعطای امتیازات گسترده به روسیه و انگلیس مخالفت کرد. او استقلال را در اقتدار درونی میدید.پس از توطئه
دولتهای متخاصم باهمکاری عوامل داخلی با برکناری و قتل امیرکبیر، سیاست ایران تغییر کرد. دولت آقاخان نوری راه «موازنه مثبت» را برگزید؛ یعنی جلب رضایت همزمان روسیه و انگلیس برای کاهش فشارها اما این سیاست به افزایش نفوذ قدرتهای خارجی انجامید.
حدود یک قرن بعد، دکتر محمد مصدق همان دغدغه استقلال را در قالبی دیگر دنبال کرد. این بار موضوع، نفت بود. ملی شدن صنعت نفت تنها یک تصمیم اقتصادی نبود؛ بلکه اعلام این اصل بود که منابع ملی باید در اختیار ملت ایران باشد. واکنش قدرتهای خارجی نیز شدید بود؛ تحریم نفتی، فشار اقتصادی، دادگاه لاهه و سازمان ملل ‘ انزوای سیاسی و در نهایت کودتای ۲۸ مرداد که نهایتا منجر به تبعید و شکست دولت ملی گرای مصدق شد امروز نیز اسناد تاریخی نشان میدهد که دخالت خارجی در آن کودتا واقعیتی انکارناپذیر است و گرايش و اعتماد و اتکا مصدق به آمریکا نقش به سزايي در موفقیت کودتا داشت .
ودر تاریخ معاصر کنونی
در پرونده هستهای نیز بار دیگر همان الگو، البته در شرایطی متفاوت، دیده میشود. ایران برنامه هستهای را بخشی از استقلال علمی و فناوری خود میداند. دولتهای غربی همان سیاست گذشته را در پیش گرفتند سازمان ملل، آژانس بین الملی اتمی. سالها تحریم اقتصادی، فشار سیاسی، محدودیتهای مالی، خرابکاریهای منتسب به بازیگران خارجی، ترور برخی دانشمندان هستهای و شبه کودتا و نهایتا جنگ تحمیلی سوم و درگیریهای نظامی بوده است.
البته این سه مقطع تاریخی کاملاً یکسان نیستند. شرایط بینالمللی، حقوق بینالملل، توازن قدرت و بازیگران هر دوره متفاوت بودهاند. اما شباهت الگوها قابل تأمل است؛ هرگاه ایران کوشیده است در حوزهای راهبردی استقلال بیشتری به دست آورد، با اشکال مختلفی از فشار خارجی روبهرو شده است؛ از فشار دیپلماتیک و اقتصادی گرفته تا عملیات اطلاعاتی و کودتا و جنگ.
در این میان، پرسشی مهم نیز مطرح میشود. چطور برخی جریانهای سیاسی امروز در یک تضاد و پارادوکس فکری خود را ادامهدهنده راه امیرکبیر و مصدق معرفی میکنند، در صورتی که درباره پرونده هستهای،سرسپردگی و تسلیم شدن با ژست روشنفکری تنش زدایی را بهترین راه حفظ منافع ملی میدانند. جالب تر اینجاست که حتی شعارها و سخنان هم همخوانی دارد یکنواخت است مثلا نفت بو می دهد مال انگلیسی ها، صنعت نفت میخواهیم چیکار! یا هستهای به چه کار می آید! . حتی بازدارندگی ایجاد نکرده ! بلکه تحریم ، تورم و جنگ را تحمیل کردهاست.
تاریخ تکرار میشود با کنش گران جدید.
تاریخ، داور نهایی این اختلاف خواهد بود. همانگونه که امروز درباره امیرکبیر و مصدق نه صرفاً بر اساس سخنانشان، بلکه بر اساس آثار و نتایج عملکردشان قضاوت میکنیم، آیندگان نیز سیاستهای امروز را با همین معیار خواهند سنجید.
شاید مهمترین درس تاریخ این باشد که استقلال نه با شعار به دست میآید و نه با مذاکره. استقلال، حاصل ترکیب هوشمندانه اقتدار داخلی، اقتصاد قوی، پیشرفت علمی، انسجام ملی و دیپلماسی مؤثر است. هر نسلی ابزارهای خاص خود را برمیگزیند، اما یک اصل ثابت میماند: منافع ملی و استقلال، معیار نهایی قضاوت تاریخ خواهند بود.
محمدعلی فتح اللهي



